|
سلام دوباره اشک خشک دوباره اومد و قراره بنویسه... میدونم از فرط خوشحالی جیغ می زنین...خودتونو کنترل کنین... این تصمیمو واسه دوستانی گرفتم که تو این مدت بی تابی کردنو از من خواستن تا دوباره بیام... فعلا ...تا یه متن جدید یا علی
تموم شد...
اشک خشک تموم شد... فعلا یا علی تا... نمی دونم.
سلام ساده بگم... چقدر حواسمان به خودمان بود وقتی ثانیه آخرین بند این زمانه رو رج زد؟؟؟ راستی درست ۱/۱/۱۳۸۷ بود که اولین نفس و کشید و الان... یا علی
من به چشمانم آموختم که آغاز گر نگاهی نباشد که از پس آن اشکی بریزد... من به لبانم یاد دادم که دوست داشتن را بر زبان نیارند ... من دل را ویرانه کردم که مبادا بلغزد... من ... اما پاک فراموشم شد به گوشهایم بخوانم که نشنود صدای لرزان عاشقی را.... و حالا این گوشها محکومند به شنیدن صدای شکستن آن دل عاشق... من بی زارم از خویشتن خویش
در این تیک و تاک شلوغ ثانیه ها و میان این قیل و قال زمانه گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...گاهی. نمی دانم این روز ها خود را کجای این زمانه جا گذاشته ام و گذشتم و هر لحظه دور می شوم و نمی خواهم که بمانم. اینها نمی گذارند من ، من باشد و اصلا یادم می رود که سلامش کنم گاهی. کاش پیدایش می کردم منه گم شده را تا که رها شوم از نگاه نامردمان... ....................................................................................................................... خدایا ... باز تنهایم تنها تر از همیشه و شرم باد بر من که از تنها یارم ، فقط در تنهاییم یاد می کنم. یا علی
وقتی نفس مرز میان بودن و نبودن است... وقتی عبور یک پلک تنها نشانه عاشقانه مارا از بین می برد.... وقتی واژه ای ، مرز میان عشق و نفرت است... باید حواسمان باشد به باریکی مرزها تا عبور نکنیم بی مهابا از مرزی که آنطرف دلی را ویرانه کنیم...
اینان چقدر آسوده از رفتنت سخن می گویند... چه ظالمانه دست به قلم بر می دارند و بی هیچ واهمه ای از شهادتت... از نبودنت می گویند. کاش ثانیای درنگ را برای درک حرفهاشان می دانستند و بر خود تلنگری می زدند که این حسین است که ما اینگونه قسورانه از کشتنش می گوییم... اما دریغ از از انگشتی که اینان را از خوابشان بیدار کند. نه... مرا تاب شنیدن حرفهاشان نیست...هنوز آنقدر سنگ نشده ام یا علی
این همان زمانه ی خاکستریست که میشناسیمش... اینجا عشق هایش تاریخ مصرف دارن انگار و حواسمان نیست به عبور زمان که ناگاه رسیده به آخر خط... اینجا دیگر حتی شیشه های بخار گرفته هم به سر انگشتان دست کودک نمی گریند.... اینجا دل یعنی سنگ و اشکهایش سالهاست خشکیده... اینجا تمام زیباییش به تنهایست... اصلا اینجا عیارش بی عیاریست. یا علی
راستی چه احمقیم ما.... گفتند : من تا ما نشود یعنی صفر گفتند: زندگی بی عشق یعنی مرگ گفتند : عشق زیباست گفتند : ... و ما با چشمانی بسته همه را پذیرفتیم ... اما حالا من عاشق منم...عاشق تنهایی و نفرت از ما شدن... یا علی
حالا باید بگذاری و بگذری و گذشتن همه می دانند سخت و دردناک است...اما تو شادمانی!!! حرف های آخرین ثانیه ها را کاش کاملش می کردی و بعد می رفتی... درست یادم نیست... از عشق می گفتی ...که خسته ات کرد و بی زار شدی ، گفتی : رنگش سیاه است... نه... اصلا عشقی و.....ج.....و.........................و بقیه اش را انگار فرصت نشد که تمامش کنی...اما من میدانم... اصلا عشقی وجود ندارد پس شادمانیت در پس عبورت از این کویر بی عشق بود؟ یا علی
|
درباره من![]()
چشم های خیس من چرا چنین...
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبمرداد 1388تیر 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 پیوندها
شرکت مهندسی صدر دانش کاشان |